سلام عشقم
میدونم این روزا چقدر خسته ای میدونم چقدر واسه خونمون زحمت کشیدی بیصبرانه دارم روزا رو میشمرم که بریم سر خونه زندگیمون
از منم دلگیر نشو شاید منم به اندازه تو خسته ام
این روزها هم میگذره به خوشی و سلامتی
من و تو زیر یه سقف ما میشیم و قول میدم نهایت سعی خودمو بکنم تا از زندگیت راضی باشی
راستی یه چیزی.....
این روزا خیلی بهت افتخار میکنم میدونم بار سنگینی رو دوشته و داری با کمک خدا خوب پیش میری
خدا همیشه پشت و پناهت باشه مرد زندگیم
ما به یک آیینه یک بستگی پاک قناعت داریم
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 15:24  توسط مینا
|
يواش يواش داريم ميريم سر خونه زندگي خودمون
با يه دنيا عشق و دوست داشتن ودر عين حال بي تجربگي
زندگي بايد كرد تا تجربه آموخت
خدايا مهربانا.........ميدونم كه اين روزا خيلي هواي عروس خانوم رو داري
ميدونم كه تمام اتفاقات زندگيم از سر حكمتي بود كه به نفع منه
ميدونم كه خيلي كوتاهي كردم
و ميدونم كه خيلي دوستت دارم
ازت ميخوام من و همسرم زندگي خوب و شادي رو كنار هم داشته باشيم
يه زندگي پر از تجربه هاي خوب و پر از تو
ممنونم مهربانم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 16:34  توسط مینا
|
سایه می جویم فریب آفتابم می برد
آب اگر پیدا شود انس سرابم می برد
چشم بستن از جهان نقش و رنگ افسانه ایست
میشوم بیدار تر آنگه که خوابم میبرد
خس نداند ره کدام است و سرانجامش کدام
بی خبر افتاده ام در جوی و آبم می برد
فرصتی کو تا بیاویزد به خاری برگ کاه
تند باد روزگاران باشتابم می برد
روی آرامش ندیدم در کشاکش های زیست
سیل غم چون خفت موج اضطرابم می برد
من به خود کی از در می خانه بیرون می شدم
خانه اش آباد سیل می خرابم می برد
س.سپهری
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 16:57  توسط مینا
|
خسته ام خيلي خسته
دردها با هم هجوم مي آورند و پشت سرش نگراني ترديد نا اميدي...
هر نفس زندگي را مي بويم تا شايد رنگ تازگي به مشامم برسد
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 15:54  توسط مینا
|
ديروز با بچه هاي دوران دانشگاهم رفته بوديم ناهار
راستش خيلي خوش گذشت
دلم واسه اون دوران خيلي تنگ شد
بي هيچ بهونه اي كلي ميخنديديم
طوري زندگي ميكرديم انگار هيچ نگراني نداريم
بدي ها رو يا اصلا نميديديم يا باز هم با خنده ازشون رد ميشديم
يا ما خيلي خوب بوديم و يا دنيا هنوز دستش رو واسمون رو نكرده بود
شايدم كلا تو خواب بوديم و الان بيدار شديم
روياي خوبي بود
+ نوشته شده در شنبه دوم بهمن 1389ساعت 16:24  توسط مینا
|
نیا باران
زمین جای قشنگی نیست
من از اهل زمینم، خوب می دانم
که گل در عقد زنبور است
ولی از یک طرف، پروانه را هم دوست می دارد
نیا باران
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 15:51  توسط مینا
|
و چقدر افسرده میشوی وقتی میبینی به تمام دلهره هایت برای زندگی به تمام دویدن هایت به تمام آرزو هایت
و به هر آنچه که تو به نام زندگی بر آنها تقدس میزنی او رنگ و بوی شیطان میدهد
آیا ارزش مبارزه دارد ؟
آیا رمقی برای دویدن باقی میماند؟
تمام شیطانها و تما م فرشته ها در ذهنم میرقصند به راستی کدامیک شیطان کدام یک فرشته اند؟
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 14:50  توسط مینا
|
بعضی وقتها خودم هم نمیدانم دردم چیست چرا اینگونه بیقرارم گویی اگر یکجا بمانم ضربان قلبم نیز خواهد ایستاد
هیچ چیز و هیچ جایی شادم نمیکند
به قول یکنفر انگار دچار آبی دریای بیکران شده ام
دچار یعنی عاشق و فکرکن چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
شاید هم افسردگی فصلی باشد
خوب میشوم اگر پاییز تمام شود میدانم....
به سکوت گوش فرا بده
وقتی بین دو نقطه
در انتظار یک اتفاق
ایستاده ای تامل کن
و شجاع باش
تا تحول حالی را به حالی
یکسره نظاره کنی
به حرف نا گفته گوش فرا بده
تا در تو در توی خویش متولد شوی
در هیچستان زمان بنشین وخالق " من " باش
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 16:27  توسط مینا
|
خیلی متکبرانه است اگه بخواهی فقط مال تو باشه
خیلی متکبرانه است اگه ناراحت شی که ذهن و فکرشو جز تو کس دیگه ای هم اشغال کرده
همه خودخواهی هایم را میدانم
همه دلخوری هایم را نیز میدانم
عشقم را نیز میدانم و میپرستم
ولی هدف چیست؟
این را نمی دانم
بودنم را
تکبرم را
دلخوری هایم را
و عشقم را
.....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 12:10  توسط مینا
|
و باز خوابهای آشفته و فراری گنگ از آنچه که نمیدانی چیست کیست
نفسهای در سینه حبس شده و لرزشهای بدنی که در بیداری نیز به سراغت می آید
نمیدانم کی تمام میشود
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 15:27  توسط مینا
|